خرید بک لینک
حکومت اسلامی تشکیل می شود تا ابعاد خدا گونه افراد متجلی شود(مقدمه قانون اساسی)فرزند شهیدی کنارم نشسته و با شنیدن خاطرات رئیس جمهوری که نیست اشک می ریزد برای من بی معنی استاما واقعیت این است درکی که از آدم های ساخته شده اسلام است، در من مدعی نیست چه برسد به تک تک افراد جامعهو فقط این را آنهایی متوجه می شوند که با آنها زیست کرده اندمدعو سخن می گوید: «جالب اینکه بعد خودش اصلاح می کند طبیعی اینکه، هر جا مردم می خواستند، او دنبال می کند، خدا نیز نصرت میدهد» و شاهد مثالش را میزان بارشی می آورد که آماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 8:48

همیشه فکر می کردم پدر آن است که صبح ها بوی نان تازه اش در خانه می پیچد و هی باید مواظب باشی خرابکاری نکنی که اخلاقش اوقاتت را تلخ نکند اما حالا میدانم پدر امنیتی است که نمی گذارد خیلی چیزها اصلا به تو برسد و برای همین درک نمی کنی که بودنش چه اهمیتی دارد درست مثل جاذبه که همیشه هست فکر نمی کنی اصلا اگر روزی نباشد چه خواهد شد مثل سایه که تا هست اصلا نمی‌دانی گرمای خورشید چقدر زیاد است و تو در مقابل آن چقدر ضعیفخدا سایه خانه تان را از سرتان کم نکندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 8:48

عادت کردم به رفتار افراد و حتی مجموعه هایکی دعوا می کند، یکی می رود، یکی تو را متهم می کند بعد در همان جایگاه قرار می گیرد، دیگری یادش می رود آن چیز که امروز برای او مهم شده است دیروز برای دیگری مهم بود ، آن یکی دیگر حوصله ات را ندارد چه حضوری چه مجازییاد گرفته ام صبر مانند سر است در بدن و این جایگاه را من در رنج زمان یاد گرفته اممن نشسته ام دنیا در دلپیچه روزانه اش آنقدر بپیچد تا درد رویش کم شود و زندگی باز جریانش را از ابتدا شروع کندقبلا شنیده بودم پیرمردی در ۹۰ سالگی دندانهایش از نو در آمده بود برایم جالب بود که حتی ممکن است تمام زندگی هم باز تکرار شودمن مانده ام به ابتدای زمان برای طلوعی که خرق عادت می کندانگار در این دنیا رفتن همان رسیدن به نقطه صفر استاز خاک بر می خیزی به خاک بر می گردیاز خدا می آیی به خدا بر می گردیپ ن: ماشین یک دفعه در حین رانندگی خاموش شد و مردهمه ماجراهایش که تمام شد بابا پرسید این باتری را کی عوض کردی و من آخرین تولدی که او بود را به یاد آوردم چهارسال قبل و پدر هی پرسید مطمینی! من از چشمانم هم بیشتر مطمین بودم آن آخرین بار را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:38


چای تازه دم كرده نيز ...
موجي گرم در خون ...
هوا بس ناجوانمردانه گرم است.
وگر دست محبت سوی دلم گرفته بود
ایتطور نمیسوختم

گفتم عاشق شوم خوب میشوم
الان نمیدانم بهترم یا بدتر
شاید هنوز تب دارم که هذیان میگویم

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:45

امشب شب آخر آخرین امتحان جامع است جدا از خوب دادن و بد دادن امتحانات تمام می شود با همه سختی ها، البته که ممکن است باز تکرار شود انقدر حالم بد بود از در اتاق خواستم رد شوم به بارفیکس اتاق طنابی آویزان شده یک لحظه فکر کردم چه خوب است اگر سرم را درونش بگذارم میدانم که می توانستم انجام دهم خدا روبرویم بود که نگذاشتحالا شب آخر است این امتحان های کاغذی مهم است اما نه انقدرها مهم همه تلخی هایی بود که همراهش کرد، میدانم که بعد از امتحان کار سخت تری باید انجام دهم همین اضطرابم را بیشتر می کرد این روزها که تمام شد حتما بعد از این هم میگذرد توکل بر خدا  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:45

جایت که نا مشخص باشد درست مثل یک قطعه پازلی که هر جای شکل می خواهی قرار بگیری زائده ایی اجازه نمیدهد یا گوشه تو گیر می کند یا گوشه بغلی تا جایت را پیدا نکنی همین است

می خواهد در خانه باشد اداره باشد یا....لبه اضافی کار خودش را می کند

ان شاالله زودتر پازل زندگیتون تو جای خودش قرار بگیره

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 2:26

هو الحقدیگه واقعا احساس می کنم این ویروس بازیش گرفته انگار شش هام با بدمینتون اشتباه گرفته هی از این یکی میره اون یکی یک لگد میزنه بعد آن طرف، به هر حال به خوابام و دعاهام حتی زیارتهام که نگاه می کنماحساس میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 2:26

اگر بر سردی زمستان و شکنندگیش دوام نیاوری

هیچ گاه زیبایی بهار و باروری تابستان را نخواهی داشت

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 2:26

دلم برای خودم سوخت زیاد هفته های اول اسفند تنها جایی که جدی در مورد کورنا حرف میزدم اینجا بودترس و نگرانی را که در چشم نزدیکانت می بینی دیگر نمی توانی حال بدت را به آنها بگوییمحل کار هم که بدتر است همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 2:26

باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران گردش یک روز شیرین

شاد و خرم همچو آهو میدویدم از سر کوه

تکرار شعرهای کودکی یادت می آورد

که کودکیت راست بود

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 2:26

صدای باران از پشت پنجره می آید

هوا آنقدر سرد است که پتو با پر کاه چندان فرقی ندارد

دلم و حتی مغزم یخ زده اند نه از سرمای هوا!

از بس هوا ناجوانمردانه سرد است اما این هوا کجا و آن هوا کجا

سردی دلم برای رفتن دلگرمی است و یخ زدگی مغزم از گردش افکار پریشان

فکرم این است تو را خواهم دید بالاخره امروز نه فردا و همه وقایع را با تو مرور خواهم کرد از اضطراب رفتن سردار تا هزار یک دغدغه دیگر

اما مغزم یخ میزند وقتی میدانم خانواده شهید مدافع فقط یک سنگ قبر دارد

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 17:38

او سردار بود

شهید بود

مالک بود

سرباز بود

هرچه بود امروز رهبر کشورش برایش اشک ریخت با اشک گفت ما از او بدی ندانیم سه بار تکرار شد سه بار، نائب امام زمان این را برایش گفت و اشک ریخت......

اشکی که پشت خیلی ها را لرزاند

هر چه بشود پدر نباید چشمانش گریان شود بچه ها پاهایشان که هیچ

قلبشان می لرزد

وارزقنا شهادت فی سبیلک

پشتت که به خدا گرم باشد سردار دلها می شوی

تمام ائمه را زیارت می کنی

و تویی که به خاک می گویی چه زمانی اجازه دارد دربت بگیرد

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 17:38

دراز کشیده ام، نمیدانم خودم سنگین ترم یا قفسه سینه ام

همان قدر که بلند شدن سخت است بالا و پایین رفتن این دنددها هم سخت

البته هیچ کدامشان از کله شقی ام سخت تر نیست

همه میگن کرونای قمی داری و من فقط لبخند میزنم

و نگفتم که حتی دکتر هم گفت

اگر من بیفتم همه دوروریهایم که نزده می رقصند

و حالا حتی توت خشک را هم شسته اند که مبادا کرونایی باشد

برگ خزان می شوند

فعلا تحمل می کنم این سخت نفس کشیدن ها را تا خدا چه خواهد

فقط هم کلاسی ام گاهی پیام میدهد بهتری دکتر

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 17:38

امام رضا علیه السلام:

از بهترین نوع صدقه، یاری کردن تو نسبت به ناتوان است.

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 9:59

همسرش دستش را فشرد و لحظه ایی کنارش آرام نشست

میدانست تولدش هست و باز خرج های سر سام آور جایی برای کادو نگذاشته

با ناراحتی سرش را پایین انداخت و گفت وقتی خانواده ات را خوشحال نمی کنی از دیگران چه توقعی

او اما خندید دلنشین تر از همیشه و گفت همین که هستی برایم کافی است

برچسب: نویسنده: هلیا شمس تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 9:59

صفحه بندی